شهری بفهمد عاشقت شدم ღ♥.ღ ღ♥.ღ ღ♥.ღ ღ♥.ღ مهم نیست که اینجا کی میاد و کی میره مهم نیست کسی چه فکری میکنه مهم نیست کی خوشش میاد و کی بدش میاد مهم اینه که مینویسم اینجا جای منه اینجا مال منه همه حرفا همه چیز هیچ اجباری نیست ღ♥.ღ ღ♥.ღ ღ♥.ღ ღ♥.ღ
راستش اینکه دیر به دیر میام و به روز میکنم تنها دلیلش اینه که با یکی از دوستای گلم
درگیر یه وبلاگ جدید هستیم و جدا سرم به اون وبلاگ گرمه و دیگه اینجا خیلی سر نمیزنم
اما این دلیل نمیشه که فاصله بینمون بیافته گلای من ....
هنوزم مینویسم و اینجا تا روزی که زنده باشم میمونم
یه خبر خوب دارم اینکه خودم رو کشف کردم امروز توی کلاس بهترین دانشجو بودم و این خیلی خوشحالم کرد
راستش جمعه یه خبری شنیدم که یکمی متحولم کرد
یکی از آشنا ها که از فامیل بود داره میره کانادا .... من و اون با هم درس میخوندیم یادم نمیره که روز ۱۳عید هم لغت زبان آورده بود با خودش و داشت حفظ میکرد برای کنکور
توی امسال ۳ماه تمام معلم زبانم توی آموزشگاه بود و حالا تا سال دیگه داره میره کانادا و من همچنان سر گرم بازی گوشی های کودکانم هستم
برای همین تلاشم رو زیاد کردم خیلی... اون به خواسته اش رسید اون روزا بهم گفته بود چه خواسته و آرزوهایی داره کمی تلاش به خواسته هاش رسوندش
این نشون میده که منم هم میتونم و امروز بهم ثابت شد که میتونم بهترین باشم
امیدوارم تصمیماتی که دارم توی زندگیم میگیرم مشکلی برام بوجود نیاره سدی توی رسیدن به اهدافم نشه ....
برای همه تون آرزوی موفقیت میکنم
دوستتون دارم **********
نویسنده:
ღمهشیدღ ׀ تاریخ: Sat 6 Feb 2010 ׀ موضوع: درد و دل های من ׀
لینک این پست ׀
یکی از بندگان خدا...
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف چابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش نداشتههاش را از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
نویسنده:
ღمهشیدღ ׀ تاریخ: Sat 6 Feb 2010 ׀ موضوع: داستان های کوتاه ׀
لینک این پست ׀
نيكي ما به ديگران ازائي ندارد...
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ديگران ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است
نویسنده:
ღمهشیدღ ׀ تاریخ: Sat 6 Feb 2010 ׀ موضوع: داستان های کوتاه ׀
لینک این پست ׀
نقطه سرخط
چشمانم خیس است
همچون جاده های تر امروز و هوا
و چه زیبا مرا غرق تماشای تو کرد
همه افکار سراپا به گوش
از سر دلتنگی
دلم از فاصله ها بیزار است
از همه آیینه ها یی که تو را دور تر از من به نمایش میذاشت
من عجیب بیزارم
سر هر جمله قلم میلغزید
که مبادا فراموش کند
خاطراتی که تو و من داریم
***
روی گلبرگ خزون
نامه ی ترک مرا از ته دل که نوشت
روی انگشتای باد
به زمستان سپرد
تا به دی باز شود
راز این دلتنگی
تا به دی آشنایی برسد
سینه ام از بر عشق داغ شود
و مرا تا به فراسوی خیال بال دهد
که بدانم همه عشقت به حقیقت پیوست
نویسنده:
ღمهشیدღ ׀ تاریخ: Thu 4 Feb 2010 ׀ موضوع: مطالب وبلاگی من ׀
لینک این پست ׀